هنگامه‌ی آب

0

چرا علوم اجتماعی نتوانست خود را به مسأله آب معطوف کند؟

ابراهیم توفیق، استاد جامعه شناسی
امیر خراسانی، دانشجوی جامعه شناسی

تازه چند ماهی از «مسأله‌شدن» آب در ایران می‌گذرد. بیراه نخواهد بود که بگوییم که کم‌تر از شش ماه است که آب به مسأله‌ی اصلی کشور بدل شده است. در گفتگو با کارشناسان و برنامه‌ریزان آب اما درمی‌یابیم که ایران بیش از 20 سال است که از حیث منابع آب در بحران به سر می‌برد. پرسشی که بی‌درنگ رخ می‌نماید این است که «چرا طی 20 سال گذشته هرگز آب تا به این حد به یک مسأله‌ی ملی بدل نشده است؟». چرا اینقدر دیر؟ انگشت اتهام را هر سوی که ببریم گویا بی‌فایده است. کارشناسان و برنامه‌ریزان آب همگی تأکید می‌کنند که سال‌هاست برای بحران آب حنجره دریده‌اند و هشدار داده‌اند. بیایید این قول را جدی بگیریم. آن‌گاه می‌توان پرسید چرا به رغم این هشدارها در 20 سال گذشته آب به یک مسأله‌ی ملی بدل نشده است؟
در یادداشت حاضر سر پاسخ‌گویی به این پرسش را نداریم. می‌توان پیش‌تر رفت و حتی گفت که در حال حاضر امکان پاسخ‌گویی به این پرسش را نداریم. بدتر از این می‌توان گفت که در حال حاضر امکان ارائه‌ی تحلیلی محققانه و جامعه‌شناختی به هیچ مسأله‌ی ناظر بر آب را نداریم. علم اجتماعی تازه چند ماهی است که سوژه‌ی مسأله‌ی آب شده است. با این وجود می‌توان پرسش بالا را بیش‌تر کاوید.
برای کنکاش در این پرسش، می‌توان پرسید که چگونه یک امر می‌تواند به مسأله‌ای ملی بدل شود؟ به طور کلی در دوران مدرن تنها دو نهاد می‌توانند امری را به یک «بحران ملی» تبدیل کنند: نهاد علم و نهاد سیاست. در واقع تنها این دو نهاد هستند که می‌توانند یک وضعیت را «بحرانی» بنامند. در این معنا قدرت در نام‌گذاری یک وضعیت در مقام یک بحران در انحصار نظام دانش و سازوبرگ سیاسی است. اگر چنین است، به راستی چرا این دو نهاد در ایران، طی 20 سال گذشته آب را به یک بحران ملی بدل نکردند؟
این پرسش را به طور خاص می‌توان در زمینه‌ی علوم اجتماعی نیز طرح کرد. بنا بر انتظار در علوم اجتماعی ایران می‌بایست تا به حال ادبیات پژوهشی درخوری درباره‌ی آب وجود می‌داشته است. ایران کشوری کم‌آب و نیمه‌خشک است. از این روی علوم ناظر بر توسعه در ایران نمی‌توانستند نسبت به این واقعیت اقلیمی بی‌توجه باشند. بدین اعتبار می‌توان چنین انتظاری را موجه دانست. اما چرا علوم اجتماعی در ایران نسبت به حیاتی‌ترین مسأله‌ی کشور تا به این حد کم‌توجه بوده است؟
برای تأمل در این پرسش باید کمی به عقب بازگردیم. می‌توان گفت بیش‌ترین درگیری علوم اجتماعی در ایران با مسأله‌ی آب به آثار مردم‌نگارانی چون جواد صفی‌نژاد و مرتضی فرهادی بازمی‌گردد. ایشان در آثار خود به شیوه‌های مدیریت آب در جوامع روستایی و انحاءِ گوناگون مشارکت مردم در تعیین و تسهیم حق آبه‌ها می‌پردازند. به طور کلی این آثار به مدیریت آب در جوامع کوچک معطوف است. عمده‌ی این آثار در دهه‌های 40 و 50 نوشته شده‌اند. بی راه نیست اگر بگوییم، یگانه سرمایه‌ی علوم اجتماعی در حوزه‌ی آب محدود به همین آثار می‌شود. اما درست از یک دوره‌ی تاریخی به بعد علوم اجتماعی به طور کل نگاه خود را از مسأله‌ی آب دور می‌کند. این دقیقاً زمانی است که مدیریت آب کاملاً دولتی می‌شود و دولت مرکزی به تدریج تمشیت امور مربوط به آب را در دست می‌گیرد. از این‌جا به بعد، علوم اجتماعی تقریباً سکوت می‌کند، و اساساً رد مسأله‌ی آب را پیگیری نمی‌کند.
دلایل بسیاری برای این امر می‌توان برشمرد. شاید مهم‌ترین آن‌ها انتزاعی‌شدن بیش از حد علوم اجتماعی باشد. این انتزاعی‌شدن پیامد استیلای گفتمان گذار بر علوم اجتماعی است. بنا بر این گفتمان، ما در حال گذار از سنت به مدرنیته هستیم. در وضعیتی بینابین که نه این است و نه آن. در این وضعیت تلاش صفی‌نژاد، فرهادی و همکارانشان در قالب سنت صورت‌بندی می‌شوند، سنتی که یا باید از آن دوری جست یا در احیاءِ آن کوشید. در چنین بیانی شناخت لحظه‌ی اکنون به محاق تعلیق می‌رود، چه وضعیتی بینابینی همواره وضعیتی آنومیک و فاقد انسجام درونی است. نظام دانشی که مبتنی بر گفتمان گذار است اساساً هیچ‌گونه ابتکار عملی در «مسأله‌کردن» امری چون آب ندارد. گفتمان گذار توان مسأله‌سازی را از علوم اجتماعی سلب می‌کند. در واقع، گفتمان گذار با صورت‌بندی واقعیت به مثابه‌ی وضعیتی آنومیک، همه‌ی واقعیت را به صورت یکپارچه به بحران بدل می‌سازد. بحرانی‌کردن همه‌ی واقعیت، خودِ انگاره‌ی بحران را به انتزاعی‌ترین امر ممکن بدل می‌سازد. در نتیجه، ما هرگز با مسأله‌ی بحرانی خاص و متمایزی چون آب نمی‌توانیم مواجه شویم. به دیگر سخن، گفتمان گذار تنها بحرانی را که به رسمیت می‌شناسد، همین وضعیت گذار است؛ در نتیجه همه‌ی بحران‌ها در ذیل این بحران اعظم رنگ می‌بازد و اساساً براساس این بحران خوانده می‌شود.
کوته سخن این‌که، نظام دانشی که مولد گفتمان گذار و مبتنی بر آن است، ناتوان در نام‌گذاری بحران‌های انضمامی است. پیامد ناتوانی در نام‌گذاری بحران، یا به بیان دقیق‌تر، بحرانی نامیدن امر بحرانی، ناتوانی در تولید گزاره‌های مرتبط و ارائه‌ی تحلیل معنادار و در نهایت مداخله در بحران است. دلیل این امر آن است که اراده‌ای برای فهم بحران شکل نمی‌گیرد. وقتی یک نظام دانش نتواند به هنگام، یک امر خطیر را بحرانی و مسأله‌دار بنامد، در نتیجه اراده‌ای در فهم آن امر نمی‌تواند شکل‌گیرد. چنین اراده‌ای آشکارا در آرشیو وجود دارد.
وقتی آرشیو پژوهشی معینی نسبت به یک مسأله پدید می‌آید، بیش از هر چیز نمایان‌گر نوعی اراده‌ی معطوف به دانستن است. یعنی سازوکاری توان بحران نامیدن یک وضعیت را دارد و از پس آن اراده‌‌ای برای تحلیل، و مداخله در بحران پدید می‌آید. این اراده بیش از هر چیز خود را در آرشیو و برنامه‌های پژوهشی نشان می‌دهد. به جرأت می‌توان گفت جز همان کارهای مردم‌نگارانه‌ای که ذکرش رفت، هیچ کاری در زمینه‌ی آب انجام نشده. به بیان دیگر، آرشیو پژوهشی در زمینه‌ی آب بسیار محدود و تنک است، اگر نگوییم ابداً چنین آرشیوی وجود ندارد.
عجیب نیست که از پس بحرانی شدن وضعیت آب در کشور، و تقاضای مداخله از علوم اجتماعی، اصحاب علوم اجتماعی هیچ حرفی، مطلقاً هیچ حرفی برای طرح در این باره ندارند. از نظام دانشی که هیچ نقشی در بحرانی‌نامیدن وضعیت آب در کشور نداشته، نمی‌توان انتظار داشت که یک شبه بتواند مداخله‌ای مؤثر انجام دهد. چنین مداخله‌ای نیاز به ظرفیت‌سازی (ایجاد و بسط و توسعه‌ی آرشیو) دارد. با این وجود، می‌توان این لحظه را به فال نیک گرفت. اگر مدیران و سیاسیون در پیگیری بحران آب و مطالبه‌ی تحلیل و مداخله‌ی مؤثر از علوم اجتماعی جدیت داشته باشند، یحتمل می‌توان انتظار داشت طی سال‌های آینده آرشیوی از پژوهش‌های معطوف به آب داشته باشیم. اگر چنین باشد قطعاً باید به چنین اتفاقی خوش آمد گفت، نه صرفاً از این جهت که علوم اجتماعی می‌تواند در این صورت کمکی به حل مسأله‌ی آب بکند، بل بیش‌تر از آن روی که می‌تواند انضمامی‌تر از پیش شود و از این رهگذر شکاف‌های عمیق‌تری بر پیکره‌ی گفتمان گذار ایجاد کند.
اما آیا می‌توان همین قدر خوشبین بود؟ آری می‌توان خوشبین بود، اما در عین حال نباید این خوشبینی را چندان جدی گرفت. شواهدی در دست است که می‌توان در این خوشبینی به جد تردید کرد. پس از جدی شدن بحران آن در تابستان امسال، پای علوم اجتماعی نیز ناخواسته به حوزه‌ی آب باز شد. اما چنان‌که رفت اصحاب علوم اجتماعی کمک چندانی نمی‌توانستند به حوزه‌ی آب بکنند. از این روی، بیش‌تر برای پنهان‌کردن این لحظه، بر مفهوم مشارکت و شیوه‌های جلب مشارکت تأکید می‌کردند. این‌که علوم اجتماعی می‌تواند از تکنیک‌های مربوط به جلب مشارکت‌های مردمی در هر حوزه‌ای استفاده کند حرفی نیست، همچنین بر کارآمدی این شیوه‌های نیز می‌توان صحه گذاشت. مسأله جای دیگری است. تأکید بر جلب مشارکت در حوزه‌ای که کوچک‌ترین بینشی نسبت به آن وجود ندارد، چیزی جز بازارگرمی نیست. حرف‌زدن از نقش علوم اجتماعی بی‌آن‌که به واقع، قدرت نقش‌آفرینی‌ای درکار باشد، لافیدنی بیش نیست.
داعیه‌ی اصلی آن است که با توجه به وضعیت آرشیو، جلب مشارکت مردمی برای کمک به تخفیف یا حل بحران آب نمی‌تواند نقطه عزیمت مناسبی باشد، چه لحظه‌ی فهم وضعیت آب را می‌تواند تا ابد به تعویق بیاندازد. رویکردهایی از این دست هرگز نمی‌توانند به این پرسش پاسخ گویند که چرا به رغم وجود آمار و ارقام گویا از وضعیت آب، این‌قدر دیر، آب به یک بحران تبدیل شد. هرگونه مداخله‌ی جامعه‌شناختی جدی در وضعیت آب ناگزیر از پاسخ‌گویی روشن به دو پرسش مرتبط با یکدیگر است: (1) چرا علوم اجتماعی نتوانست تا کنون خود را به مسأله‌ی آب معطوف سازد؟ و (2) چه سازوکاری سبب شد تا مسأله‌ی آب این‌قدر دیر به یک مسأله‌ی اجتماعی بدل شود؟
این دو پرسش ما را از ساحت نظام دانش به ساحت سیاست می‌برد. بحران آب از دو جهت بحرانی سیاسی است. نخست از آن روی که سیاست آن را بحران نامید و دوم از آن روی که این بحران مستقیماً برآمده از نوعی اقتصاد سیاسی پنهان است که اطلاع اندکی از آن داریم. به دیگر سخن، بحران آب ابداً برآمده از کمبود منابع آب نیست؛ بلکه برخاسته از نوع معینی از حاکمیت بر منابع آب است. تحویل بحران آب به مسائل مدیریتی و کمبود منابع، در واقع سیاست‌زدایی از آن است. حاکمیت آب در این معنا ناظر بر انحصار در تخصیص حقوق (حق به آب و فن‌آوری، حق تصمیم‌سازی) و منابع (مثلاً آب، نگهداری و سرمایه‌گذاری در آن) است. از این روست که تأمل بر مسأله‌ی آب در ایران قطعاً باید از بحث در روابط قدرتی که مقوم سیاست آب بوده‌اند آغاز شود. دمیدن در شیپور جلب مشارکت مردمی تنها زمانی می‌تواند نقشی مرتبط و متناسب با بحران آب داشته باشد که بتواند روابط قدرت حاکم بر آب را بحرانی سازد. در این معنا، بحران آب، بحران سامان قدرت است، نه بحرانی طبیعی. این گزاره که مدیریت منابع آب، ذاتاً فرآیندی سیاسی است مبتنی بر این فرض است که کنترل آب در بطن مدیریت منابع آب قرار دارد. کنترل آب در واقع همان کشمکش سیاسی بر سر تسلط بر استفاده از منابع آبی است. در این صورت‌بندی کنترل آب موضوع اصلی مدیریت منابع آب است. مداخله‌ی انسانی در چرخه‌ی آب‌رسانی مستقیماً بر ویژگی‌های فضایی و زمانی دسترسی به آب و کیفیت آن اثر دارد. چنین مداخله‌ای اصلی‌ترین نوع کنترل آب است.
وقتی با فعالان آب سخن می‌گوییم، سرنخ‌های بسیاری از اقتصاد سیاسی پسِ‌پشتِ کنترل آب در کشور به دست می‌دهند. اتفاقاً باید از همین سرنخ‌ها شروع کرد. کنکاش در این سرنخ‌ها ما را به شبکه‌ای از ذی‌نفعان می‌رساند که طی سال‌های گذشته بیش‌ترین کنترل را بر منابع آب داشته‌اند. پرسش اصلی این بار این است: چه کسانی منابع آب را کنترل می‌کنند؟ این افراد قدرت خود را چگونه کسب کرده و آن را تبدیل به منفعت اقتصادی می‌کنند؟ تلاش بی‌وقفه‌ای برای پنهان نگه‌داشتن این پرسش انجام می‌شود. از مدیران وزارت نیرو گرفته، تا نمایندگان مجلس، مهندسین مشاور فعال در آب، مدیران آب، فعالان بخش خصوصی به ویژه اتاق بازرگانی همگی ژست طلبکار و مصلح را به خود گرفته‌اند. چنین ژستی را ابداً نباید به رسمیت شناخت. این ژست تنها برای حفظ قدرت کنترل بر آب است. همه‌ی این افراد چنان رفتار می‌کنند که گویا هیچ نقشی تا کنون در مدیریت منابع آب نداشته‌اند. قدرتمندترین مدیران آب در این فضا نقش مشاوران ناصحی را به خود گرفته‌اند که تا کنون بیرون گود بوده‌اند.
باز هم تکرار می‌کنیم، مسأله‌ی آب مسأله‌ای سرتاپا سیاسی است؛ و رسالت علوم اجتماعی در درجه‌ی اول برجسته ساختن همین وجه سیاسی آن است. در غیر این صورت، کارشناسان علم اجتماعی تنها شریک و تسهیل‌گر بسط شبکه‌ی قدرت موجود خواهد بود. اگر از این منظر به وضع کنونی بنگریم، ابداً نمی‌توان خوشبین بود. وقتی پای سخن مدیران آب می‌نشینیم، می‌بینیم که تنها نقشی تسهیل‌گر برای علوم اجتماعی در نظر گرفته‌اند. به بیان ساده، آن‌ها از کارشناسان اجتماعی می‌خواهند کاری کنند تا پروژه‌های آبی با هزنیه‌ی انسانی کم‌تر، مقاومت محلی خفیف‌تر، و چالاکی بیش‌تر اجرا شود. ایشان کارشناسان اجتماعی را تنها در نقش تسهیل‌گر می‌خواهند. طرفه این‌که، بسیاری از اصحاب علوم اجتماعی نیز به این تصور خوشامد گفته‌اند. تصور بر این است که با پذیرفتن چنین نقشی می‌توان سهمی در اقتصاد گسترده‌ی آب داشت. در این‌جا با یک توافق ضمنی بسیار خطرناک مواجه‌ایم. مدیران آبی از جامعه‌شناسان می‌خواهند پروژه را کم‌هزینه‌تر کنند، جامعه‌شناسان نیز در ازای این کار سهمی (هر چند اندک) از خوان گسترده‌ی گردش سرمایه در آب می‌طلبند. چنین اتحادی تنها به بنگاهی شدن علوم اجتماعی می‌انجامد؛ علمی که بنا به رسالت ذاتی خود باید انتقادی، مداخله‌گر و فهیم باشد، این فرآیند همه چیز را در اقتصاد سیاسی حاکم بر آن مستحیل می‌کند.
برخلاف روند حاکم، اتفاقاً علوم اجتماعی باید نقشی کارآمد در تصمیم‌سازی داشته باشد. این نقش بیش از هر چیز با نقادی نظام سیاسی حاکم بر آب حاصل می‌شود؛ تقلیل جایگاه علوم اجتماعی به صرف تسهیل‌گری پروژه‌های آبی می‌تواند حتی به وخیم‌تر شدن اوضاع نیز بیانجامد. چه در این صورت علوم اجتماعی تنها به چماقی بدل می‌شود که اربابان آبی کشور آن را بر سر دیگران می‌‌کوبند و به واسطه‌ی آن توجیهی بهتر برای پیشبرد سیاست‌های خود می‌تراشند. دقیقاً همین اتفاق برای حوزه‌ی محیط زیست هم افتاده است. کارهای ارزیابی محیط زیستی چندی است که صرفاً به رقم پروژه‌ها افزوده است، بی‌آن‌که بتواند تأثیری جدی در سیاستگذاری داشته باشد. علوم اجتماعی، علوم زیستی و غیره تنها زمانی می‌توانند به مردمی‌شدن فرآیند توزیع آب در کشور کمک کنند که نقشی مهم در مشارکتی کردن کنترل آب داشته باشند. از این منظر، جلب مشارکت مردم می‌بایست از مشارکت در کاهش مصرف به سوی مشارکت در مدیریت و کنترل آب تغییر جهت یابد.

منتشر شده در شماره پنج سخن ما

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.