بازخوانی ماجرای اشغال سفارت آمریکا

برگرفته از اظهارات آیت‏ الله موسوی خویینی‏

اشغال سفارت آمریکا در تهران در ۱۳ آبان ۱۳۵۸ از مهمترین رخدادهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی محسوب می‏شود که علیرغم گذشت سال‏ها، همچنان گفت‏وگوها و تحلیل‏ها درباره این رخداد و تبعات آن ادامه دارد. آیت‏الله موسوی‏خویینی‏ از چهره‏هایی است که از نزدیک در جریان حوادث آن ایام قرار داشت و حتی قبل از حادثه، طرف مشورت دانشجویان خط امام قرار گرفت. مطلب پیش رو شامل بازخوانی سخنان گذشته ایشان با جمعی از دانشجویان است که در پایگاه خبری ایشان قرار گرفته و مدتها قبل نیز از دسترس خارج شد و سخن ما بدلیل ارائه گزارش جامع به خوانندگان محترم درباره پرونده این شماره و نیز از آنجا که ایشان مایل به مصاحبه نشدند، به بیان چکیده این مطلب مبادرت ورزید. آقای موسوی خویینی با نگاهی تحلیلی-توصیفی به روایت ماجرای اشغال سفارت پرداخته و نظرات خود را در قبال سیاست‏های آمریکا در قبال ایران (قبل و بعد از انقلاب) و نیز موضوع رابطه با آمریکا تبیین کرده است.

تسخیر سفارت آمریکا از زمان وقوع تا امروز یا به صورت اثباتی و یا به صورت نفی، ذهن‏ها را به خود مشغول کرده است. رحلت حضرت امام (قدس سره) و بویژه حوادث سال‏های اخیر، در پیدایش بسیاری از این سوال‏ها موثر بوده است. به همین جهت، جا دارد این واقعه را مرور کنیم و شما(دانشجویان) هم از زبان کسی که شاهد زنده حادثه بود، برای آیندگان نقل کنید. نکته دیگری که سبب ارائه این مطالب شد، تحریفاتی است که رخ داده و هرکس گوشه‏ای ‏از این حادثه را آنگونه که می‏خواهد روایت می‏کند و شگفت‏انگیز این است که این تحریف‏کنندگان‏ هیچ فکر نمی‏‏‏کنند زمانه ما عصر ارتباطات است.
ریشه های واقعه
بدون اشاره به ریشه ها، روشن نخواهد شد که چرا عده‏ای ‏تصمیم گرفتند کاری بکنند که به حسب عرف، پسندیده نیست. آیا می‏شود‏ درباره ملّت ایران چنین فکر کرد که از یک کار ناپسند، در این حد حمایت کرده‏باشند؟ پس باید دید چه دلایل و زمینه‏ها‏یی وجود داشته است؟ آن چیزی که کاملا در حافظه مردم ایران باقی مانده است و آنها را رنج داده است، کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ است . یک دولت خارجی در داخل ایران دست به کودتا می‏زند و یک دولت ملی و مردمی و قانونی را سرنگون می‏کند. من در آن زمان در حدود ده-دوازده ساله بودم، عنصر سیاسی اثرگذار نبودم، اما از قضایای سیاسی آن زمان بیگانه نبودم، آن موقع دبستانی بودم، اما در همان زمان تحرکاتی هم داشتم، مثل بسیاری از دانش آموزان آن زمان . دولت دکتر مصدق عمیقا در دل‏ها، خانواده‏ها‏، محافل و مجالس یک دولت با نفوذ ، تأثیرگذار، ملی و مردمی بود . آمریکا کودتا می‏کند و یک چنین دولتی را ساقط می‏کند، بعد هم یک فردی که از خشم ملت ایران فرار کرد، یعنی محمدرضا شاه را مجددا به ایران برمی‏گرداند. بعد از کودتا از شاه که برای هیچ فردی در داخل ‏‏‏کشور حق حیات سیاسی قائل نبود، کاملاً حمایت کرد. متعاقبا هم با دست دولت آمریکا، شاه در ایران سازمان امنیت و اطلاعات کشور یعنی ساواک را تأسیس کرد. کسانی که درآن روزگار رفتار ماموران سازمان امنیت شاه را با مردم، جوان‏ها، زنان و مردان بویژه در زندان ها دیده‏اند، می‏فهمند که ‏‏‏آمریکایی‏ها‏‏‏‏ چه ستمی به مردم ایران کردند. از طرف دیگر، با تسلط مجدد شاه بر ایران ‏‏‏آمریکایی‏ها‏‏‏ گروه‏گروه به داخل ایران آمدند و برمراکز قدرت تسلط پیدا کردند که گفته می شد تعداد شان به پنجاه هزار نفرمی رسید. یعنی مردم احساس می‏کردند که گویا ایران یک کشور مستعمره است. نکته سوم اینکه، ایران بطور وسیع تبدیل به یک پایگاه جاسوسی برای ‏‏‏آمریکایی‏ها‏‏‏ در منطقه شد؛ بخصوص برای همسایه شمالی ما. این برای مردم ایران مسأله بود. ما حمایت آمریکا را از رژیم شاه حتی در اوج روزهای انقلاب هم می‏بینیم. وقتی حادثه‏ای ‏مثل حادثه ‏‏‏۱۷ شهریور در میدان شهدا رخ داد و رژیم شاه آن توحش را در قبال مردم بی‏دفاع از خود نشان داد، رئیس‏جمهور آمریکا بلافاصله، تلفنی با شاه تماس می‏گیرد و به او اطمینان می‏دهد که ما از هرگونه اقدام شما برای برقراری نظم و آرامش حمایت می‏کنیم! این اتفاق، پس از کشتار دانش‏آموزان در ۱۳ آبان ۵۷ هم تکرار شد. اینها از جمله خاطراتی بود که در حافظه مردم باقی ‏مانده بود و از ۲۸ مرداد سال ۳۲ به بعد روی‏هم جمع شده بود. اگر ‏‏‏آمریکایی‏ها‏‏‏ با کسی در حال جنگ بودند، و خبر می‏رسید که یک آمریکایی در آنجا کشته شده، مردم ما احساس می‏کردند که دشمنشان کشته شده! در دوره جنگ ویتنام که ارتباطی هم به ایران نداشت، هر روز صبح اولین چیزی که مردم سراغ آن می‏رفتند این بود که ببینند در ویتنام چند آمریکایی کشته شده است!
رفتار آمریکا در قبال انقلاب اسلامی
انقلاب اسلامی ایران بدون کمترین کمکی از ناحیه ‏‏‏کشورهای خارجی، بخصوص ‏‏‏شوروی به پیروزی رسید. اما شاه هر روز مردم را متهم می‏کرد که این تظاهرات خیابانی، مربوط ‏‏‏به مارکسیست‏ها است و از آن طرف مرزها هدایت می‏شود‏. اصولا نمی‏دانم کشور ما متاسفانه چطور است که هرگاه مردم حرفی در مقابل قدرت‏ها می‌زنند اولین چیزی که به آنها می‏گویند اینست که شما از خارج هدایت می‏شوید. آمریکایی‏ها پس ازپیروزی انقلاب نه تنها آن را به رسمیت نشناختند که شروع کردند به مشکل‏آفرینی. هر روز در گوشه‏ای ‏از کشور غوغایی برپا می‏شد. احساس مردم این بود که این بلواها بدون دخالت آمریکایی‏ها‏ نیست و جالب است که پس از اشغال لانه در میان اسناد یکی هم این مطلب است که در سفارت آمریکا طراحی کردند و گفتند که باید از همان روشی که سبب سقوط شاه و پیروزی انقلاب شد، استفاده کنیم یعنی از همان مراسم چهلم‏ها‏ی پی‏درپی که بساط شاه را برچید. یعنی بیاییم در جایی کاری کنیم که عده‏ای ‏دانش آموز و دانشجو کشته شوند، آن‌وقت چهلم آنها را جایی دیگر برنامه‏ریزی کنیم تا یک عده ‏‏‏دیگر کشته بشوند. آیا سفارتخانه‏ای ‏ تا این حد مجاز است طراحی کند که چه کار بکنیم که این انقلاب شکست بخورد؟
وضعیت دولت موقت
در چنین شرایطی دولت موقت با نسل انقلابی میانه خوبی نداشت. من اصلا نمی‏‏‏خواهم فعلا بپردازم به روش دولت موقت که بسیار بر آن ایراد و اشکال دارم، البتّه رئیس دولت هم می‏گفت من برای این شرایط آماده نیستم، امام مثل یک بولدوزر حرکت می‏کند، من مثل یک فولکس. به‏نظر من، چنین کسی در آن زمان نباید مسؤولیت را می‏پذیرفت. البته، ممکن است بگویند امام بر ایشان تکلیف کرد؛ من وارد این بحث‏ها نمی‏‏‏شوم. اما به‏هرحال، یک ناهماهنگی بین دولت موقت و نسل جوان و انقلابی وجود داشت. یک مورد از این نا هماهنگی ها در باره سازمان امنیت است. شما ببینید یک مردمی که نزدیک به سی سال از دست سازمان امنیت بلا و مصیبت دیده بودند، نمی توانستند بپذیرند امروز هم که انقلاب پیروز شده باز هم همان سازمان ، امور امنیت و اطلاعات جمهوری اسلامی را به دست بگیرد! رئیس دولت موقت،که خدا رحمتش کند و من از نظر شخصی خیلی به ایشان احترام می‏گذارم، می‏گفت که اینها مثل عقربه ساعت هستند، چون هویدا محورشان بوده آنطور عمل می‏کردند اما از این به بعد می‏دانند که باید به نظر ما عمل کنند. اما نسل انقلابی آن روز این کار را نمی‏‏‏توانست قبول کند. حتی بدتر از این، می‏خواستند کسی را که زمانی رئیس کلّ سازمان امنیت و اطلاعات شاه بوده ، رئیس کلّ سازمان امنیت و اطلاعاتِ بعد از پیروزی انقلاب کنند! من هرگز نمی‏‏‏گویم آنها سوءنیت داشتند، ؛ ولی این اتفاقات هم بیشتر نسل انقلابی آن روز را نگران می‏کرد که چه اتفاقی قراراست بیفتد؟ مردم می‏خواستند با همین نهادهای نیم‏بندی که بالاخره بدون یک سازماندهی دور هم جمع شده بودند، مثل کمیته انقلاب امنیت را برقرار کنند، چاره‏ای ‏نداشتند جز اینکه کمیته انقلاب تشکیل بدهند، به شهربانی نمی‏‏‏توانستند اعتماد کنند، چون تا همین دیروز، یعنی تا روز ۲۱ بهمن ۵۷، همین مأموران شهربانی با همین لباس در خیابان‏ها با تفنگ مردم را می‏زدند. یعنی هیچکس نمی‏‏‏توانست این اطمینان خاطر را پیدا بکند، می‏گفتند همین کمیته‏ها‏ خوب است، او می‏گفت نه اینها اصلا بلد نیستند، راست هم می‏گفت، اینها چیزی آموزش ندیده بودند، آنها بلد بودند و آموزش‏دیده بودند، ولی از نظر احساسات و عواطف و باور مردم، اصلا نمی‏‏‏شد به آنها اعتماد کرد. حال همه این حوادث را کنار هم قرار دهید، ناگهان مردم مطّلع شدند که ‏‏‏آمریکایی‏ها‏‏‏ شاه را بردند داخل آمریکا. قبل از آن‏هم، هرکسی که یک عنصر مؤثّر آن رژیم بود و توانسته بود فرار کند، رفته بود به آمریکا و تعدادشان هم کم نبود. به‏همین‏خاطر، اولین چیزی که به ذهن همه آمد این بود که شاه را برده‏اند آنجا به‏عنوان یک محور و این افراد فراری را هم اطرافش جمع کنند. از طرف دیگر آمریکا هم که هنوز دولت انقلاب را به رسمیت نشناخته بود. در نتیجه این تصور وجود داشت که آنجا به‏عنوان یک دولت در تبعید اعلام موجودیت کنند و به جای اینکه دولتِ بر خاسته از انقلاب را به رسمیت بشناسند بگویند ما آن دولت را به رسمیت می‏شناسیم. این اولین چیزی بود که به ذهن همه رسید که نکند چنین توطئه‏ای ‏در کار است. ‏‏‏آمریکایی‏ها‏‏‏ گفتند که نه، شاه مریض است؛ دولت موقت گفت که ما پزشکان متخصص بفرستیم و ببینیم که آیا واقعا بیماری شاه به گونه‏ای ‏است که نمی‏‏‏شود در خارج آمریکا معالجه شود؟ دولت آمریکا اگر هیچ برنامه خصومت‏آمیزی نداشت، می‏توانست به‏راحتی بگوید بسیار خوب، چند نفر از ایران یا از هر جای دنیا بیاید شاه را معاینه کنند ببینند آیا واقعا او بخاطر بیماری و معالجه به امریکا آمده یا غرض سیاسی در میان است؟ اما ‏‏‏آمریکایی‏ها‏‏‏ هیچ نوع همکاری در زدودن این شبهه و نگرانی از خود نشان ندادند و رفتاری کردند که معنایش این بود که به شما ارتباطی ندارد.
شکل گیری زمینه اعتراض به آمریکا
در این شرایط و با این نگرانیها از یک طرف، و سوءظن و نفرت گذشته مردم ایران نسبت به دولت آمریکا از طرف دیگر، عده ای به فکرشان رسید که فوری‏ترین کاری که می‏شود‏ کرد، این است که ما برای اینکه اعتراض خود را به دنیا برسانیم، و افکار عمومی مردم آمریکا را علیه دولت آمریکا بسیج کنیم تا دست از این کار بردارد، این است که یک جایی را بگیریم که صدای ما به گوش دنیا برسد؛ در اینجا یک اتفاقی رخ داد، بنام اشغال لانه و تصرف سفارت آمریکا.
تصور اولیه از اشغال سفارت آمریکا
عده‏ای ‏دانشجو بنا بود بروند و وارد این محل بشوند، یک روز، دو روز، صدایشان را به دنیا برسانند و بعد هم رها کنند. ممکن است گفته شود اینها به زور وارد شدند، البته این صحیح است ولی در دیگر جاهای دنیا هم مرسوم بوده است، یک جمعیتی که مورد ستم واقع شده‏اند و هیچ راهی برای دفاع از خود ندارند، برای اینکه فریادشان را حداقل بگوش مردم دنیا برسانند دست به چنین کارهایی می‏زدند. اما وقتی دانشجویان وارد سفارت شدند، چه اتفاقی افتاد؟ ‏‏‏آمریکایی‏ها‏‏‏ درها را به روی دانشجویان بستند و مقاومت کردند. لج کردند و دانشجویان هم پس از، یکی دو ساعت موفق شدند و در را باز کردند و آنها را به گروگان گرفتند. شما آمریکایی‌ها از سال ۳۲ تا ۵۷، بیست و پنج سال به ما ظلم کردید، حالا یک بار هم ما یک دستی بلند کردیم، چه چیز عجیب و غریبی رخ داده است در دنیا؟! خب شما چرا رفتاری نکردید که این جوان‏ها را آرام کنید؟ اینها کاری با شما نداشتند، دعوتشان می‏کردید، تعارفشان می‏کردید، بعد هم اصلا با دولت تماس می‏گرفتید شاید مشکل را حل می‏کردند؛ پس عامل گروگانگیری اساسا خود رفتار آمریکایی‏ها‏‏‏ است، چرا باید فکر کنند که از ابتدا دانشجویان رفته بودند آنجا برای گروگانگیری؟ اصلا بنای چنین کاری نبود.
استقبال مردم
تقریبا ساعت ده صبح بود که دانشجویان وارد سفارت شدند. برحسب قرار، باید آنها به محض اینکه دیدند اوضاع درست است و مشکل خاصی نیست به من اطلاع بدهند تا من هم بروم آنجا. من هم حرکت کردم از محلی که من بودم تا آنجا خیابان‏ها‏ شلوغ بود، و طول کشید. تا من برسم حدود ساعت ۱۲ شد؛ یعنی شاید دو ساعت من در خیابان‏ها بودم. جمعیت از فاصله ‏‏‏خیلی دور راه نمی‏‏‏داد که من بروم به سمت سفارت، یعنی بلافاصله و برق‏آسا چنان این واقعه در شهر تهران پیچیده بود که گویا هرکه شنیده بود، راه افتاده بود بیاید سمت سفارت. آمدند، تا شب، از شب تا صبح، فردا، پس فردا، هفته اول، هفته دوم، اینجا دیگر دانشجویان نقش‏آفرین نبودند، یعنی از این مرحله به بعد این مردم بودند که به هیچ مقامی و قدرتی اجازه نمی‏‏‏دادند که او تصمیم بگیرد در ارتباط با این واقعه که چه باید کرد. یعنی تمام مدت شبانه‏روز، نه یک هفته نه دو هفته، چند ماه تمام اطراف سفارت آمریکا پر از آدم بود، مردم بر حسب نوبت دائم آنجا را پر نگه می‏داشتند؛ مردم نذر می‏کردند و در نزدیکی‏ها‏ی سفارت دیگ‏های غذا می‏آوردند، شام و ناهار می‏دادند؛ و من مطّلعم که در آن کار به هیچ وجه دولت دخالت نداشت؛ چون دولت اگر دستش می‏رسید آنها را بیرون می‏کرد، اصلا موافق نبود، تا بیاید شام و ناهار به آنها بدهد. خود مردم این کار را می‏کردند. در واقع، بعد از ورود به سفارت ، حمایت مردم ایران آنقدر وسیع و گسترده بود که امکان نداشت دانشجویان پس از دوسه روز وحتی یک هفته سفارت را ترک کنند و گروگان‏ها راآزاد کنند. مثلا از کرمانشاه جمعیتی حرکت کردند پیاده آمدند تا جلوی سفارت آمریکا که اعلام حمایت کنند؛ من نمی‎دانم در کدام حادثه ‏‏‏مشابه می‏توانید این را پیدا کنید؟ و عجیب‏تر آنکه هیچ گروه سیاسی نبود، الّا اینکه حمایت کرد؛ از دشمن‏ترین گروه‏ها با این دانشجویان، که چریک‏ها‏ی فدایی خلق بودند تا دیگران. سازمان مجاهدین خلق، ساعت اول اعلامیه دادند و محکوم کردند، گفتند این یک حرکت راست است که از موضع چپ شروع شده است. می‏گفتند اینها اصلا امپریالیسم را نمی‏‏‏فهمند چیست و اساسا اینها ساختارشان، ساختار مبارزه با امپریالیسم نیست. این موضع گیری شاید ساعت ۱۲ بود که اتفاق افتاد، کمی بعد نزدیک ساعت سه بعد از ظهر آنقدر حمایت‏های مردمی در ایران وسیع و گسترده شد که همین سازمان مجاهدین خلق اعلامیه صادر کرد و از اعلامیه قبلی عذرخواهی کرد و گفت ما حمایت می‏کنیم. یعنی سازمان مجاهدین خلق، چریک‏ها‏ی فدایی خلق، گروه‏های سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، هر شخصیتی را که شما نام ببرید آمدند و اعلام حمایت کردند. دانشجویان دفتری گذاشته بودند آنجا که شخصیت‏ها‏ می‏آمدند و در آن دفتر، خاطرات و یادبود می‏نوشتند. همه آمدند و همه را راه دادیم، الّا سازمان مجاهدین خلق که راهشان ندادیم؛ مسعود رجوی و موسی خیابانی که نفر اول و دوم سازمان بودند چندین ساعت پشت در ماندند و ما راهشان ندادیم، گفتیم به خاطر آن اعلامیه اول، شما یک بازی سیاسی کردید لذا راهشان ندادیم. تمام نخبگان و سیاسیون اعلام حمایت کردند. خب حالا که مردم، سیاسیون، شخصیت‏ها‏، همه از شهرهای مختلف، سراسر ایران، آمده‏اند ‏‏‏دور کار را گرفته‏اند ‏‏‏و دارند اعلام حمایت می‏کنند، دانشجویان مسلمان پیرو خط امام چه می‏توانستند بکنند؟ بنابراین آن بحث که دانشجویان مسؤول وارد شدن به سفارت هستند، از نظر من کاملا یک حرکت قابل‏دفاع است که مشابه آن هم در دنیا زیاد اتفاق افتاده بود. گروگانگیری هم ناشی از رفتار خود آمریکایی‏ها‏‏‏ بود که این اقدام، عکس‏العمل آن رفتار بود. از آنجا به بعد مردم تصمیم‏گیرنده بودند، نه دانشجویان. حالا آمریکایی‏ها می‏خواهند مردم را محکوم کنند؟ چه کسی می‏تواند بخود اجازه دهد که وجدان عمومی یک ملت را، احساسات و درک عمومی ملت را، محکوم کند؟ مردم در آن زمان برای منافع خودشان این تشخیص را دادند و به‏جا هم تشخیص دادند.
آثار داخلی
به نظر من، این ماجرا برکاتی برای ایران داشت. تشتت‏ها و درگیری‏ها وضع عجیبی در کشور به خود گرفته بود، همه هم نگران بودند. ناگهان با این حرکت یک روحی دمیده شد و یک انسجام و وحدتی در داخل کشور ایجاد شد. یعنی کسانی که دشمن هم بودند و با هم می‏جنگیدند، و تا دیروز در دانشگاه تهران آنها یک طرف اسلحه جمع کرده بودند و آن یکی در طرف دیگر، در این قضیه آمدند در کنار هم. یعنی وقتی یک حرکتی این‌قدر وحدت‏بخش است و یک مردمی هم آن را برای خود مثل آب حیات تشخیص دادند و به سمتش رفتند، چرا ما فکر می‏کنیم مردم ایران اشتباه کردند که آن حمایت وسیع و گسترده را انجام دادند؟
اشغال سفارت و جنگ صدام
درباره اینکه گفته شود اگر اشغال سفارت نبود، عراق هم به ایران حمله نمی‏کرد؛ از حاشیه‏های عجیبی است که متأسفانه از طرف کسانی مطرح می‏شود ، ظاهرا این عدّه هیچ اطّلاعی از اوضاع عراق و ایران و اهداف حزب بعث ندارند و گمان می‏کنند که حزب بعث یک حزب دست‏نشانده آمریکایی مثل رژیم شاه بود و فقط منتظر بود که آمریکایی‏ها‏‏‏ بگویند حمله کن به ایران؛ و گویی حمله کردن یک ارتش، به یک کشور چیزی است که اگر امروز بگویند فردا انجام می‏شود‏! مگر می‏شود؟ همه می‏دانیم که در آن زمان به رغم روابطی که رژیم بعث با آمریکا داشت اما کاملا وابسته به شوروی بود و اینطور نبود که مثل حکومت شاه باشد در برابر آمریکایی‏ها‏‏‏. ولی نکته مهم این است که قبل از اشغال لانه عراقی‏ها‏ علامت‏هایی داده بودند که همه می‏فهمیدند که عراق در پی حمله به ایران است. عراق از زمان شاه هم دنبال حمله به ایران بود؛ عراق همیشه از قدیم‏الایّام مشکل ارتباط دریایی داشت و فکر می‏کرد از طریق گرفتن خوزستان خودش را به خلیج فارس برساند. در زمان شاه هم این اقدام را کرد؛ من خاطرم هست که در قم بودیم، ارتش شاه حرکت کرد که به مرزهای ایران و عراق برود. چون عراق تهدید کرده بود. در آن زمان حضرت امام یک سخنرانی دارد – گویا که بعضی‏ها گمان کرده بودند حالا که روحانیون و علما با شاه در حال مبارزه هستند، لابد اگر عراق حمله کند ما همه جانب عراق را می‏گیریم- امام در آنجا جمله‏ای ‏دارد که اگر کسی کوچکترین طمعی به خاک ایران بکند، ما طلبه‏ها‏ با همین عبا ونعلین می رویم وخاک آن کشور را به توبره می‏کشیم؛ ولی طولی نکشید شاه در یک سفری در الجزایر با صدام نشستند و بالاخره صدام را راضی کرد که جنگ اتّفاق نیفتد. به‏هرحال، رژیم بعث از قبل از انقلاب اسلامی هم طمع به خاک ایران داشت . همچنین بسیاری از حوادث دیگر که چون زمانشان بعد از اشغال لانه بوده همه را ارتباط می‏دهند به این حادثه و می‏گویند از آثار همان حادثه است.
نحوه اطلاع امام از حادثه
دانشجویان می‏خواستند این مسأله را قبل از وقوع حادثه به اطلاع امام برسانند، چون آن زمان دانشگاه‏ها‏ چند قسمت شده بودند، یعنی بخش‏هایی بودند که در شعارهایشان به‏نوعی می‏فهماندند که ما امام خمینی را قبول نداریم؛ صریحا نمی‏‏‏توانستند بگویند ما رهبری را قبول نداریم ولی بنایشان بر این نبود که حرف امام را گوش دهند. حال در میان دانشجویان، بخشی که قابل ملاحظه هم بودند، عنصر انقلابی، مبارز، مسلمان، و علاقمند به امام بودند. یعنی امام را «قبول» داشتند، نه از باب اینکه مثلا امام ولیّ فقیه است و حکمش طوری است که باید اطاعت شود، اینطور نبود. آن روز دانشجویان خود امام خمینی را قبول داشتند؛ چه آن حرف‏ها را ( ولایت فقیه و ولیّ فقیه) می‏زدیم و چه نمی‏‏‏زدیم، او را قبول داشتند. روزی من به یک آقایی گفتم که آن جوان‏ها می‏گفتند این چیزی که شما می‏گویید، اگر امام خمینی است، او را ما از دل و جان قبول داریم و اصلا احتیاجی به آیه و روایت هم نداریم. طبعا این دانشجویان مایل بودند بفهمند که امام اگر موافق است این کار انجام بشود. آمدند پیش من که شما بروید با امام صحبت کنید و ببینید نظر امام چیست، من گفتم که به نظرم این کار درستی نیست، تصور کنید من به امام گفتم؛ اگر امام بفرمایند نه کار غلطی است و این کار را نکنید در این صورت ‏‏‏مشکلی نداریم؛ اما اگر فرض کنید که امام این کار را می‏پسندند، همانطور که شما هم فکر کردید کار خوبی است، چون برای اعلام اعتراضمان به آمریکایی‏ها‏‏‏ هم این تنها راه است و راه دیگری نداریم، فرضا امام اگر مثل شما این کار را بپسندد، در جایگاه رهبر یک کشور و رئیس یک مملکت آیا این درست که به کسی بگوید برو سفارت آمریکا را بگیر؟ امام بر فرض هم اگر در دل این کار را پسندیده بداند به لحاظ عرف سیاسی ناگزیر است بگوید نخیر چنین کاری نکنید. شما این سؤال را نکنید و من هم از امام نمی‏‏‏پرسم. مگر شما می‏خواهید چه بکنید که نمی‏‏‏شود جبرانش کرد؟ شما که نمی‏‏‏خواهید کسی را بکشید یا جایی را خراب کنید، می‏خواهید وارد سفارت آمریکا شوید، خب اولین لحظه‏ای ‏که این کار را کردید، امام مطّلع می‏شود‏؛ اگر نظرشان این بود که کار غلطی است بلافاصله اطّلاع می‏دهند که بیایید بیرون و کار درستی نیست، یا خود ایشان اعلام می‏کنند و یا به دولت می‏گویند؛ شما هم می‏آیید بیرون. این هیچ ضرری ندارد بلکه این مزیت را هم دارد که یک قشر دانشجوی مسلمان کاری را که خود می‏پسندید، چون رهبرش گفت نه آن را کنار گذاشت، و این بد هم نیست، آمریکایی‏ها‏‏‏ هم بفهمند که در ایران و در درون مردم این ظرفیت وجود دارد که هر لحظه علیه آمریکا قدمی بردارند اما رهبر مملکت جلویش را گرفته است. اما اگر کارتان خوب بود و امام هم پسندید، نمی‏‏‏گوید بیایید بیرون، حرفی نمی‏‏‏زند؛ هم کار خوب انجام شده و هم به پای امام نوشته نشده، چرا ما کاری کنیم که در عرف بین‏الملل درست نیست این کار به‏نام امام ثبت شود؟ در این صورت همه خواهند گفت که خب اگر شما این سفارت را قبول نداشتید، می‏گفتید آن را ببندند و تعطیلش کنند.
نمی‏دانم این منطق من چقدر درست بود، اما بالاخره آن دوستان را متقاعد کرد. پذیرفتند که با امام در میان نگذاریم. خب دانشجویان رفتند و کارشان را انجام دادند و به من هم اطلاع دادند و من هم حرکت کردم. وقتی وارد آنجا شدم، اولین کاری که کردم تلفن زدم به دفتر امام در قم؛ عرض کردم که مرحوم حاج سید احمد آقا بیایند پای تلفن، ایشان هم آمدند وگوشی را گرفتند، گفتم من الآن داخل سفارت آمریکا هستم، همراه دانشجویانی هستم که آمده‏اند ‏‏‏وارد اینجا شده‏اند ‏‏‏و شما به اطّلاع امام برسانید؛ اگر اصل این کار را کار نادرستی می‏دانند همین حالا جواب دهید و اینها می‏روند بیرون، ولی اگر با اصل کار مخالف نیستند ولی نمی‏‏‏دانند این دانشجویان چه کسانی هستند (به خاطر همان نکته‏ای ‏که گفتم آن موقع در دانشگاهها همه جور گروههای سیاسی بودند) گفتم اگر امام نسبت به خود دانشجویان اطّلاعی ندارند و نمی‏‏‏دانند اینها کی هستند، خدمتشان بفرمایید که من اینها را می‏شناسم و تأییدشان می‏کنم. اینها همه هم مطیع شما هستند و هم مقلّد شما هستند و هرچه شما بفرمایید انجام می‏دهند، چه حالا بروند بیرون و چه هر وقت دیگر و از طرف من به امام نسبت به دانشجویان اطمینان بدهید. مرحوم حاج احمد آقا گفتند گوشی را نگه دار تا من بروم و برگردم؛ من هم گوشی را نکه داشتم، ایشان رفت، نمی‏دانم دو، سه یا پنج دقیقه طول کشید و برگشتند. این چند دقیقه که مرحوم حج احمد آقا رفتند تا بر گشتند اگر بگویم که تمام نفس‏ها در سینه‏ها‏ حبس شده بود و همه کسانی که اطراف من بودند، میخکوب شده بودند؛ چندان مبالغه نیست. حاج احمد آقا وقتی بر گشتند فقط این جمله را گفتند: امام فرمودند «بگویید خوب جایی را گرفتید؛ محکم نگه دارید». توصیف میزان شادی، شوروهیجان دانشجویان درآن لحظه که این جمله را شنیدند برای من بسیار دشوار است چون از نظر خودشان کاری کرده بودند کارستان وحالا امام هم آن را تأیید کرده است .بعدا مرحوم حاج احمدآقا به من گفت که آقای موسوی برای من چیز عجیبی بود، من وقتی رفتم به امام موضوع را اطّلاع دهم دیدم امام سلام آخر نماز را می‏دهند، با خودم گفتم منتظر بمانم و بپرسم؛ همین که نماز امام تمام شد نشستم و گفتم که آقای موسوی پشت خط است و این موضوع را می‏گوید؛ امام بلافاصله این جمله را گفتند که به فلانی بگویید خوب جایی را گرفتید، محکم نگه دارید. حاج احمد آقا می‏گفت من بعدا فکر کردم که چطور امام این تصمیم را گرفت و مثلا به من نگفت به آقای موسوی بگویید کمی صبر کند و من هم نمازم را بخوانم و شما هم در این فاصله با شورای انقلاب تماس بگیر، یا مثلا با دولت تماس بگیر، یا با چند نفر از شخصیت‏ها‏ی درجه یک سیاسی کشور تماس بگیر و از آنها بپرس تا من هم نماز دومم را بخوانم و فکر کنم و بعدا جواب دهم و البتّه از نظر ما هم کاملا قابل قبول بود که بگویند حتی نیم ساعت بعد تماس بگیرید و حاج احمدآقا می‏گفت که من تعجب کردم که چطور امام هیچ‏یک از این دستورها را نداد و تأمّل نکرد و حتی به من نگفت احمد صبر کن تعقیبات نمازم را بخوانم، نماز عصر را هم بخوانم و بعدا جواب بدهم و خودت هم در این فاصله فکر کن…این یک طرف قضیه، که به هرحال امام به هر دلیلی بوده تأیید کردند؛ و اما اگر فرض کنید که امام یکی دو روز هم تأخیر می‏انداختند؛ آیا با آن اتّفاقی که در اطراف سفارت افتاد، با آن اجتماعات، با آن هیجان عمومی مردم که بعد از تهران به شهرستانها کشیده شد، آیا واقعا برای امام تصمیم‏گیری مشکل نمی‏‏‏شد؟ نمی‏‏‏گویم امام نظرش را نمی‏‏‏گفت، اگر معتقد بود این کار غلط است ‏‏‏حتما می‏گفت من نظرم این است، آخرش این بود که احترام می‏گذاشت به مردم و می‏گفت من نظرم این است کار درستی نیست، حالا مردم هرجور خودشان می‏دانند؛ یا بفرمایند به نظر من درست نیست، ولی شورای انقلاب تصمیم بگیرد، امام این کار را می‏کرد اگر نظرش این بود که کار درستی نیست؛ اما به هر حال این هم نکته‏ای ‏بود که اگر امام بعدا می‏خواست در برابر هیجان عمومی ملت قرار بگیرد، طبعا یک مشکل دیگری را هم بوجود می‏آورد، این مسأله‏‏‏ فرعی بود و از آن می‏گذرم.
علت طولانی شدن گروگانگیری
در مورد طولانی شدن زمان اشغال سفارت، ممکن است اعتراض درست باشد؛ من البته دلیلی دارم که بتوانم بگویم این اعتراض درست نیست. اما چون من اصل قضیه را صحیح می‏دیدم. اما اینکه مدت زیادی طول کشیده و پیامدهایش چگونه بوده، نه در اختیار من بوده و نه در اختیار دانشجویان، این قضایا معلول یک سلسله حوادثی است که بعد پی در پی رخ داده و مانع می‏شده از اینکه یک تصمیم عاجلی گرفته شود. یادم می‏آید، امام در ایّامی که بیمار شدند و آمدند تهران، بنی‏صدر هم رئیس‏جمهور شد؛ بنی‏صدر به دنبال این بود که این قضیه [اشغال سفارت] را به‏نحوی حل کند؛ دانشجویان نگران بودند که به نوعی حل شود که ما با عذرخواهی و پشیمانی اینها را آزادشان کنیم. مواظب بودند که این اتفاق نیفتد. از طرفی هم امام مریض بودند و دانشجویان هم به خودشان اجازه نمی‏‏‏دادند که در آن شرایط بیماری مدام با امام مرتبط باشند، امام هم چون خودشان بطور فعال نمی‏‏‏توانستند در این قضیه برخورد کنند، ونیز اگر می‏خواستند بگذارند به عهده‏‏‏ دانشجویان و یا به عهده‏‏‏ رئیس‏جمهور،این هم خوب نخواهد بود. به‏هرحال، رئیس‏جمهور با دانشجویان نباید رودرروی هم قرار میگرفتند؛ او شأنش شأن ریاست‏جمهوری است. این زمان در آستانه انتخابات مجلس شورا بودیم، امام فرمودند این مسأله را واگذار می‏کنم به مجلس، مجلس که تشکیل شد به این قضیه رسیدگی کند و باز یک مدتی این قضیه به تأخیر افتاد. یعنی از این نوع قضایا از همان اوایلی که می‏شد در مورد آزادی گروگان‏ها و چگونگی آزادی آنها بحث کنیم زیاد اتفاق افتاد. مثلا باز یادم می‏آید در مجلس ‏‏‏در کمیسیونی که تشکیل شد که من رئیس آن بودم، برای اینکه چگونه این گروگان‏ها را آزاد کنیم، یعنی آیا همینطور آزادشان کنیم که بروند یا چیزی بنویسیم [شرطی بگذاریم] که آمریکایی‏ها‏‏‏ چه بکنند و ما چه کنیم، چون خیلی هم احتمال می‏رفت به محض آزادی گروگان‏ها، آنها ادعاهایی بکنند؛ روزی که قرار بود ما در مجلس نتیجه‏‏‏ تصمیم آن کمیسیون را گزارش کنیم و بعد مجلس تصمیم بگیرد، در همین روز صدّام اولین حمله‏ها‏ی موشکی را آغاز کرد – البته این وقایع را با ضریب خطای چند درصد بپذیرید، بالاخره یا آغاز حمله‏‏‏ موشکی صدّام بود و یا حمله‏‏‏ از نوع دیگر، به هر حال نکته همین بود- ‏‏‏که این حمله باعث شد نمایندگان خوزستان که همیشه مثل خود خوزستانی‏ها‏ انسان‏هایی پرشور هستند، و حدود ده دوازده نفر بودند، مجلس را بهم ریختند که صدام حمله کرده است و این حمله‏ها‏ هم زیر سر آمریکایی‏ها‏‏‏ست که مجلس ناگزیر تسلیم آن هیجانات شد و گفت که باز مدتی تأخیر بیندازیم. می‏خواهم بگویم که خیلی از این حوادث و تأخیرها دیگر در اختیار دانشجوها نبود. بله ممکن بود اگر مدت کوتاه‏تر می‏شد، مشکلات کمتر می‏شد و اینها چیزهایی است که من نه کسی را ملامت می‏کنم و نه حالا برای ما نفعی دارد که بحثش را بکنیم، این بحث الآن دیگر نتیجه‏ای ‏ندارد…
اتهام نقش شوروی سابق
وقتی این حادثه رخ داد غربی‏ها‏ و بخصوص آمریکا در دنیا شروع کردند به پخش یک سلسله مطالب که به دنیا بگویند که این حرکت عظیمی که رخ داده مربوط به مردم ایران نیست و این را یک گروه مارکسیست وابسته به شوروی‏ انجام داده است. از طرفی هم، فکر کردند من رهبر دانشجویان هستم، در حالیکه این اشتباه بود و من رهبر دانشجویان نبودم؛ من همراه دانشجویان بودم. شما می‏دانید دانشجویان اصلا رهبرپذیر نیستند! من همراه آنها بودم، بعضی از آنها پیش از انقلاب با من ارتباط داشتند، در جلسات تفسیر من می‏آمدند، همینطور بعد از پیروزی انقلاب با من مرتبط بودند؛ تصمیم این قضیه را هم اول گرفته بودند. وقتی آمدند پیش من ، گفتند شما بروید با امام در میان بگذارید؛ من همراه و مشاورشان بودم و مثل آنها وقتی این مسأله‏‏‏ را شنیدم به نظرم خیلی کار پسندیده‏ای ‏آمد. از نظر من خیلی کار جالبی بود.
غربی‏ها‏ آمدند و گفتند این کار شوروی‏ها‏ست، کار کمونیست‏ها‏ست و فلانی ،یعنی بنده، این روحانی سرخ در مسکو تحصیل کرده است. حتی نام دانشگاه و جای کلاس را هم گفته بودند! و از نظر خانواده هم نوشتند پدر او عضو دموکرات‏های آذربایجان ‏‏‏بوده و در آن حادثه اشغال آذربایجان کشته شده و از این چیزها! و این هم یک عنصر وابسته به کا گ ب است، اسمش این است و ارتباط هم دارد، حتی نام آن طرف ما را هم گفته بودند! بنده اولین سالی که به‏عنوان‏‏‏ نماینده حضرت امام در امر حج وسر پرست حجّاج ‏ منصوب شدم ‏‏و رفتم حج، به محض اینکه وارد عربستان شدم روزنامه‏ها‏ی عربستان همین مطالب را پخش کردند که این روحانی که به‏عنوان‏‏‏ سرپرست حجاج آمده اینجا، یک روحانی کمونیست است و… این مسأله‏‏‏ آن موقع اتفاق افتاد و ما گفتیم که غربی‏ها‏ دشمنند و باید هم از این حرفها بزنند، بالاخره وقتی به کسی مشتی بزنند او یک آخ که می‏گوید! مشتی خوردند و حالا آخ می‏گویند؛ رفتیم و وارد عربستان شدیم و گفتیم خب با این اقداماتی که ما داریم آنجا انجام می‏دهیم، هردولت دیگری جز عربستان بود هم همین کارها را علیه ما می‏کرد. ولی ناگهان دیدیم مسلمان‏ها در داخل کشور همین حرف‏ها را کتاب کردند؛ من نمی‏دانم این غربی‏ها‏ که اینقدر بدند و اینقدر نامسلمانند و اینقدر چنین و چنانند که آن آقا بالای منبر می‏گفت این کلمه «دموکراسی» چون غربی است من حالم به هم می‏خورد از آن، یعنی غربی که آنقدر آلوده است که حتی کلمات و الفاظش هم حال آنها را به هم می‏زند، حالا چطور شده این نویسندگان غربی که آقایان یک در میان می‏گویند اینها همه صهیونیستند، ‏‏‏به اینجا که می‏رسد آنقدر معتبر می‏شوند که حتی مطبوعات زردشان اسناد معتبری می‏شود‏ برای محققین ما! از شدّت تقوای این آقایان به خدا باید پناه برد. به هر حال، دیدیم کتابی را منتشر کردند و این مطالب را آنجا پخش کردند که فلانی چنین بوده و چنان بوده؛ گفتیم خب اینها که ما را می‏شناسند و می‏دانند ما کجا بودیم و کجا نبودیم! آنقدر در این کتاب‏هایشان وقاحت به خرج دادند که گفتند این فرد از طرف شوروی مطالبی را به امام خمینی القا کرده است! من نمی‏دانم دعواهای ما در داخل مملکت، در داخل یک خانواده چه بوده است که آقایان را تا این حد بی‏‏تاب کرده است؟ مگر حرفی که ما زدیم، کل آن حرف چه بوده؟ آیا پاسخش این است که شما حتی امام خمینی را هم زیر سؤال ببرید که مواضع ضدآمریکایی امام هم تحت تأثیر القائات این شخص بوده؟ بالاخره من سوابقم در این کشور معلوم است و شاید درمیان همه کسانی که بعد از پیروزی انقلاب مسؤولیت داشتند کمترین مسافرت‏ها‏ی خارجی را من داشتم، عمده‏ترین مسافرت من حج بوده است. آن‏وقت یک فردی ‏را وادار می‏کنند که کتاب بسازد و در آن کتاب بنویسد که فلانی تحصیلاتش در مسکو بوده است ودر برلن شرقی چه می‏کرده است و من در جواب فقط می‏گویم چرب وشیرین قدرت چنان آنان را از خود بیخود کرده است که خدا را فراموش کرده‏اند ‏‏‏خدا هم آنان را از خود بیخود کرده است.
دورنمای روابط با آمریکا
من در رابطه با موضوع ‏‏‏ارتباط با آمریکا یک نظر شخصی دارم؛ اما در مورد اینکه راجع به این موضوع در سطح کشور چگونه باید تصمیم گرفت هم یک نظر دارم. در رابطه با آمریکا، شخصا معتقدم تا آمریکا به یک نحو قابل قبولی ستم‏های گذشته به مردم ایران را جبران نکند، من هیچ نظر مثبتی نسبت به آمریکا ندارم. من همچنان آمریکا را ستمگر و ظالم می‏دانم. ممکن است بفرمایید خب دیگران هم ظالم‏اند، بله درست است اما آمریکا اولا در سال ۱۳۳۲ با کودتا علیه یک دولت ملّی و بازگرداندن یک دیکتاتور به ایران سرنوشت سیاهی را برای ما رقم زد واین دخالت ظالمانه را تا سال ۵۷ ادامه داد، از سرکوب خونین قیام پانزده خرداد سال ۴۲ حمایت کرد و در سال ۵۷ با تمام توان برای جلوگیری از پیروزی انقلاب از شاه حمایت کرد و پس از پیروزی انقلاب تا امروز همچنان ستمکارانه با ما رفتار کرده است و بنای هیچ رابطه‏‏‏ معقول و انسانی با ما ندارد. این هم برمی‏گردد به همان خصلتی که گفتم؛ هیات حاکمه آمریکا آنقدر مغرور و متکبر هستند که خودشان را آقای دنیا می‏دانند، معتقدند این آقای دنیا با مردم دنیا هرگونه رفتار کند حق دارد و آقا هم بنا نیست که از کسانی که آقا نیستند عذرخواهی کند و می‏خواهند بگویند ما همچنان همان آمریکا هستیم و شما هم همان ایران زمان شاه باشید و آن وقت ما با هم دوست هستیم! من با ملاحظه آنچه گفتم معتقدم آمریکایی‏ها‏‏‏ باید ستم‏هایی را که بر ما کرده‏اند ‏‏‏جبران کنند. از همه مهمتر از تحقیرهایی که نسبت به ما داشتند ‏‏‏باید عذرخواهی کنند و در حال حاضر هم کاری به کار ما نداشته باشند. ما مشکلاتمان را خودمان در داخل باید حل کنیم و به خواست خدا حل خواهیم کرد. اما این نظر شخصی من است. اینکه ما باید با آمریکا رابطه برقرار کنیم یا نه، اگر من در جایگاه چنین تصمیم‏گیری بودم، به خود اجازه نمی‏‏‏دادم براساس نظر شخصی خودم تصمیم بگیرم؛ به خود اجازه نمی‏‏‏دادم که نظر شخصی‏ام را بر مردم ایران تحمیل کنم. من معتقدم که باید جلوی این بحث را باز کرد، مردم و نخبگان و صاحبنظران و آنهایی که اهل تحلیلند، بیایند در رسانه‏ها‏ی عمومی این موضوع را بشکافند. همین حرفی که من زدم گفته بشود، طرف مقابل هم حرف مقابل را بگوید؛ آنقدر این بحث در میان جامعه مطرح بشود تا به شکلی معلوم شود مردم ایران نظرشان چیست، یا مخالفند با رابطه با آمریکا، یا نه، می‏گویند ما علیرغم همه‏‏‏ این گذشته‏ها‏ می‏خواهیم رابطه برقرار کنیم. در آن صورت من و امثال من اصلا حق نداریم به مردم بگوییم چرا می‏خواهید رابطه برقرار کنید، این حقّ مردم ایران است که در رابطه با سرنوشت خودشان تصمیم بگیرند و این بزرگترین چیزی است که امام همیشه رویش تأکید داشت. اولین حرف امام است و آخرین حرف امام هم همین بوده که مردم باید تصمیم بگیرند؛ هیچکس حق ندارد بر مردم چیزی را تحمیل کند. امام جمله‏ای ‏دارد که من آن را به بعضی از دوستان می‏گویم تعجّب می‏کنند و باورشان نمی‏‏‏شود، امام می‏گوید اگر مردم چیزی را بخواهند و ما آن چیز را به زیان مردم دانستیم، حق نداریم جلوی آن را بگیریم، ولو اینکه می‏دانیم به زیانشان است. مردم خودشان حق دارند که چیزی را بخواهند یا نخواهند. اگر به زیانشان هم باشد خودشان می‏خواهند؛ این خیلی بهتر است از اینکه تو آنچه را که مردم می‏خواهند به آنان ندهی و آن چیزی که فکر می‏کنی به نفعشان است را بدهی ولو واقعا هم به نفعشان باشد؛ چون در این صورت مردم هیچ قدمی جلو نمی‏‏‏روند و پیشرفت نخواهند کرد. لذا آنچه را که مردم خودشان می‏خواهند به همان باید برسند و اگر هم بد بود خودشان به این برسند که بد بوده است و آنگاه قدم بعدی را درست بردارند. من در این مسأله معتقدم باید این بحث را آزاد بگذارند، اگر کسی آمد و حرفی زد مثل حرف من آزاد باشد و اگر هم کسی آمد و گفت نه این حرف بیخود است و در روابط بین کشورها فرازونشیب وجود دارد و منافع را باید در نظر گرفت و امروز منافع چیز دیگری است، علیه او هم حرفی نزنیم که تو ضعف نشان دادی و ترسو هستی و مرعوب آمریکایی‏ها‏‏‏ هستی و از این چیزها به او نگوییم، اصلا در عالم سیاست این حرف‏ها جایی ندارد، یعنی چه که مرعوب آمریکا هستی؟ خب او می‏گوید من بررسی می‏کنم می‏بینم منافع ما در برقراری این رابطه است؛ این نظر اوست، بگذارید همه، حرفهایشان را بزنند، اگر برآیندش این بود که مردم خواستار رابطه با آمریکا هستند، ما کی هستیم که جلویش را بگیریم؟ اگر هم گفتند ما نمی‏‏‏خواهیم با چنین حکومتی رابطه برقرار کنیم، باز هم حق مردم است.

منتشر شده در شماره چهار سخن ما

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.