بازشناسی نواندیشان دینی

عبدالله ناصری طاهری-پــــژوهــــشگر و اســـتاد دانــشگاه

در شماره پیشین مجله (شماره هفتم) به معرفی مختصر دو اندیشمند نوگرای مسلمان شمال آفریقا مبادرت کردم: محمد ارکون و عبدالمجید الشرفی.
قصد داشتم برای شماره پیش‌ رو دیگرانی را معرفی کنم از همان خطه یا کلا جهان عربی اسلام یا بخش عرب‌نشین جهان مسلمانی، که حادثه‌ای قلم را چرخاند. این حادثه،گفت و گو یا مناظره‌ای بود که تحت عنوان “تبارشناسی جریان نواندیشی شمال آفریقا” با استاد سید محمد آل مهدی مترجم چیره دست و ادیب آثار محمد عابد الجابری داشتم.
سخت شیفته جابری و نواندیشی دینی و حوزه صفحات غربی شمال آفریقا بود و معتقد بود در حوزه شرقی آن مثلا تونس بداعتی و یا جریانی حرکت آفرین وجود نداشته است. ایشان به تازگی دست به ترجمه کتاب دو جلدی مفهوم التاریخ عبدالله عروی زده که او نیز از نواندیشان مسلمان مغرب (مراکش) است و این نویسنده و همین کتاب باور مذکور را در ایشان تقویت کرده بود. لذا بر آن شدم تا کمی در ایستگاه تونس و تازگی‌های نواندیشی چهره برجسته آن دکتر عبدالمجید شرفی تامل کنم. همو که به‌حق توانست برخلاف دیگران مدرسه‌ای راه بیاندازد و در حوزه جریان نواندیشی دینی شاگردان بزرگی تربیت کند.
همان‌طور که قبلا هم نوشته و گفته‌ام شرفی به علت برخورداری از دو حوزه تحصیلی _ الازهر و اروپا_ و تسلط وافی بر متون دینی و میراث مکتوب مسلمانان و درعین حال پرهیز شدید از ” تعامل عاطفی” با این میراث و رویکرد عقلانی نسبت به متون، جایگاه رفیعی دارد و البته مخالفان نسبتا زیادی. او با معرفت‌شناسی و روش‌شناختی نوین در علوم انسانی شدیدا همراهی می‌کند اما در کنار آن به “عصری سازی” اسلام و “تمدن‌سازی” جامعه مسلمانی سخت پای‌بند، دل نگران و مشغول. بنابراین از خواننده محترم اجازه می‌خواهم تا دوباره از اندیشه‌های او بنویسم و بی‌تردید در آینده از “هشام جعیط ” مورخ و متفکر نواندیش دیگر تونس خواهم گفت تا این باور غلط که مغرب یا مراکش مهد نوآوری اندیشه در دوران معاصر اسلام است، تصحیح شود. بی‌شک نمی‌توان سهم جهان مصر را از آغازگری نواندیشی دینی در جهان اسلام و خصوصا شمال آفریقا نادیده گرفت، روندی که با سید جمال و صد البته عمیق‌تر و پر رنگ‌تر به دست شاگردش _ محمد عبده_ آغاز شد و سپس طه حسین، محمد امین الخولی و همسرش عائشه بنت الشاطی و محمد احمد خلف الله ادامه دادند. اما این جریان را بیش‌تر اصلاح‌گری دینی می‌دانند تا نواندیشی دینی. به عبارت دیگر همان گروه نومعتزلیان صرفا عقل محور، پرچم‌دار جریان نواندیشی دینی است اما باید پذیرفت در بحبوحه تلاش جریان فکری “پیشانومعتزلی” یا همان مدرسه محمد عبده و یاران و شاگردان، رخدادهایی چون ظهور صهیونیزم و سپس شکست اعراب در جنگ شش روزه و وحشت شدید از دیگری یعنی غرب که پیروزی انقلاب اسلامی ایران آن را تشدید می‌کرد موجب شد تا برای حفظ هویت مسلمانی در برابر غرب، نقد میراث دینی متوقف یا بسیار کند شود، یعنی این انقطاع جبری باعث شده تا در تبارشناسی جریان نواندیشی سهم مدرسه مذکور نسبت به تاثیر مدرسه روش‌شناسی مدرن غرب در علوم انسانی کمتر دیده شود و این‌جاست که ” اسلام اصلاح گرا” از”اسلام نوگرا” متمایز می‌شود. تردید نباید کرد که هردو نگرش در پی هم‌سازی اسلام با سعادت بشری است که لازمه آن طی فرآیند مدرنیزاسیون _ آن هم به تعبیر مرحوم محمد ارکون، مدرنیزاسیون عقلانی نه مادی مانند آن‌چه در برخی کشورهای مسلمان رخ نمود _ می‌باشد.
و اما دکتر عبدالمجید شرفی؛ بزرگ‌ترین دغدغه او این بود که نمی‌توان در جهان اسلام یک گفتمان دینی را مسلط کرد و خصوصا آن‌گاه که حاکم دینی بر ملت مسلمان حکم می‌راند این‌که بپذیریم (هم نوا با ابو الحسن ماوردی) السلطان بتهذیب الدین احق (یعنی سلطان یا حاکم در روند نوسازی دین شایسته تر و اصلح است) هرگز، بلکه “العقل بتهذیب الدین احق”.
می‌توان گفت شرفی با استناد به روح حاکم بر ” گفتمان وحی” و آیانی چون آیه ۶۲ سوره بقره: ان الذین امنوا و الذین هادوا و النصاری و الصائبیین من امن بالله و الیوم آخر…؛ آیه ۴۸ سوره مائده: لکل جعلنا منکم شرعه ومنهاجا؛ آیه ۶۴ سوره آل عمران: قل یا اهل الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم؛ آیه ۹۹ سوره یونس: و لوشاء ربک لامن من فی الارض کلهم جمیعا….؛ آیه ۵۴ سوره اسراء: و ما ارسلناک علیهم وکیلا؛ آیه ۴۵ سوره ق: و ما انت علیهم بجبار و آیات فراوان دیگر، اختیار انسان در پذیرش دین و نهایتا پلورالیسم دینی را تائید می‌کند و قطعا این بزرگ‌ترین وجه ماهیت حقوق بشری اسلام است که نگارنده بر این باور است با این رویکرد دیگر چالشی میان” فقه و قانون” یا “شریعت و حقوق بشر” نمی‌ماند. عبدالمجید شرفی برای حل این معضل راه‌کار ارائه می‌دهد و به قول خودش چون اندیشه سریع‌تر از اجسام حرکت می‌کند راه خود را باز می‌کند. او خود را ابتدا در برابر یک پرسش قرار می‌دهد؛ “ویژگی متمایز اندیشه اسلامی کدام است؟”
او برای پاسخ به این سوال، سه گانه ” اسلام، مدرنیته وسکولاریزم” را از نظر می‌گذراند، چون بین آن‌ها ارتباط تنگاتنگ وجود دارد.
مسلمانان در نیمه قرن نوزدهم و در مواجهه با دو فلسفه “پوزیتیوئیسم/ اثبات گرایی” و ” ساینتیسم/ علم‌گرایی” سعی کردند ترویج دهند این را که اولا فلسفه پوزیتیویسم نمی‌تواند نیاز معنوی بشر را پاسخ دهد و از سوی دیگر در صدد اثبات عدم تعارض علم و دین بودند. اما به قول شرفی این یک دفاع از اسلام بود در برابر تحول جدید از عصر روشنفکری به بعد.
اندیشه اسلامی قرن ۱۹ و ۲۰ درصدد ترویج شعار “بازگشت به قرآن” اما بدون تاویل بود. یعنی یک نوع اصلاح طلبی سلفی و بازگشت به گذشته. او معتقد است این سلفی گری به بن‌بست رسید و دو جریان ۱- اسلام انقلابی مانند اخوان المسلمین و انقلاب اسلامی ایران و …. که دغدغه اصلی آن‌ها تبدیل دین به یک ایدئولوژی سیاسی و دفاع از هویت دینی بود و ۲- گرایش‌های ناسیونالیستی و سوسیالیستی که دغدغه اجتماعی و اقتصادی داشت اما ناموفق بود، نتیجه آن شد.
اینک راه چاره کدام است؟ او در یک کلام می‌گوید: “ترویج معرفت شناسی سازگار با دنیای معاصر”.
و اما چگونه؟
۱- قرآن متن محوری و باور هر “مومن معناگرا” است. اما این متن باید مستقیم فهم شود نه از طریق متون ثانوی و برای این کار باید “تاویل بی شمار” را پذیرفت و ضمنا علاوه بر توجه به سیاق تاریخی آیات، به سیاق معنوی آیه هم توجه کرد و نهایتا تفسیر قرآن را به دور از علم کلامی که اکثر مفسران گرفتار آنند، ترویج داد.
۲- علم کلام با سه عامل و زمینه پدید آمده است:
الف- انتقال از مرحله ایمان خودجوش اولیه به مرحله ایمان عقلانی که نیازمند برهان بود.
ب- شرایط سیاسی موجود که جنگ قدرت را دامن می‌زد و علم کلام می‌خواست سرنوشت مبارزان قدرت طلب را مشخص و عملکرد هریک را تبیین کند.
ج- تماس با فلسفه یونانی و مباحث منطقی
شرفی معتقد است تنها مرحله اول و عامل نخست است که می‌تواند با مدرنیته و عقلانیت مدرن سازگار باشد. از این پس دیگر متکّلم و متالّه جدید نمی‌تواند از دستاوردهای علمی بشر مثل جامعه شناسی، روانشناسی، انسان‌شناسی و .. دوری گزیند. عامل دوم خطرآفرین است. دین از ارتباط علم کلام با سیاست ضرر می‌بیند و محدود می‌شود. سیاست هم ضرر می‌کند چون مسلمانان اجازه نیافتند در باب نظام سیاسی نظریه پردازی کنند. نظامی که از ” دولت مردان” حسابرسی کند و شرایط انتقال صلح آمیز و منظم و متناوب قدرت را فراهم کند.
از سوی دیگر به قول عبدالمجید شرفی بازنگری در پیوند میان کلام و فلسفه ضروری است. او معتقد است مباحث افلاطونی و ارسطویی دیگر به موزه سپرده شده و با ظهور علوم جدید مسائلی کلامی که سودی برای ” حیات بشر” ندارد و علوم جدید آن‌ها را نقد یا ابطال کرده باید کنار گذاشته شود. دغدغه کلام جدید باید ” انسان” باشد و نیازهای او و در یک سخن “عصری سازی دین”.
باید بدانیم “مدرنیته” محصول پیروزی سرمایه‌داری بر سوسیالیزم نیست بلکه یک مدل فرهنگی است که مسلمانان به این واقعیت نیاز دارند. البته این واقعیت قابل هدایت و بهبودی است، نه یک روند اجباری. مثلا ” عدالت” و ” برابری” که از موالید مدرنیته است بیت الغزل رسالت انبیاء هم بوده است. اسلام ذاتا با مدرنیته هم‌ساز است. در مدرنیته مصلحت بشر بر مصلحت سرمایه تقدم دارد. آن‌چه دغدغه ذهن مسلمانان باید باشد انسان است. دیگر نه سرمایه و نه قدرت دغدغه است.
از نظر شرفی سکولاریسم هم یک گزینه است چرا که در این روند، نماد دینی در ساحت فردی قرار می‌گیرد. فقط باید مراقب بود سکولاریزم، ایدئولوژی نشود.
علت مخالفت مسلمانان با سکولاریزم این چیزهاست:
مسلمانان فکر می‌کنند فقه و شریعت یکی است. درصورتی که فقه پدیده‌ای بشری و شریعت یک پدیده الهی است.
آن‌ها حال حاضر را امتداد عقلانیت گذشته و گرایش آرمانی به عصر طلایی اسلام می‌دانند.
مخالفت با سکولاریزم به مصلحت دولت‌مردان است.
ناتوانی ساختار اقتصادی
باید پذیرفت سکولاریزم الزاما با مذهب دشمن نیست. سکولاریزم یک پدیده اجتماعی است و سازماندهی زندگی اجتماعی و اقتصادی حتی در جامعه‌‌ای که بر طبق شریعت عمل می‌کند، تابع قوانین موضوعه است.

نواندیشان دینی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.